یکی کردن نیرو های نظامی و تشکیل ارتش ایران
*برقراری امنیت و یکپارچه کردن ایران
*تصویب قانون مدنی ایران و تاسیس دادگستری مدرن
*لغو حقوق کاپیتولاسیونی در اردیبهشت 1307
*کشف حجاب
*تصویب قانون نظام وظیفه
*احداث راه آهن سراسری با سرمایه ایرانی
*پایه ریزی دوره شش ساله ابتدایی آموزشی اجباری برای پسران و دختران و دوره شش ساله متوسطه بعد از آن بر اساس برنامه آموزشی تازه فرانسه
*تاسیس دانش سراهای عالی برای تربیت معلم
*تاسیس دانشگاه تهران در اسفند ماه 1313
*اعزام سالانه دانشجو به خارج از کشور
*تاسیس مدرسه نظام که چند سال بعد دانشکده افسری شد
*اجرای امتحان برای صدور پروانه پزشکی و دارو فروشی
*اجرای طرح مایه کوبی یا واکسیناسیون ضد آبله
*اقدام هایی اساسی برای از میان بردن مالاریا ، وبا ، تراخم و... که در کشور بیداد میکرد
*تاسیس بیمارستان های بزرگ چندصد تخت خوابی
*احداث سازمان های نیکوکاری مثل شیرو خورشید سرخ ، پرورشگاه ها و بنگاه حمایت مادران و کودکان
*تعیین مقررات و تخلفات راننده و عابر پیاده
*تاسیس اتوبوس رانی و تعیین نظام نامه و قوانین مربوط به آن
*راه سازی در کل کشور
*تعیین تقویم خورشیدی با ماه های ایرانی به عنوان تقویم رسمی کشور
*احداث تیر های برق و تکمیل برق کشی و چراغانی سطح شهر
*تاسیس بانک ملی در بیست و هشتم مردادماه 1307
*تعیین کت و شلوار و کلاه پهلوی به عنوان پوشش ملی
*تاسیس بیمه ایران به عنوان نخستین شرکت بیمه ایرانی در پانزدهم آبان ماه 1314
*تاسیس کارخانه نساجی و توسعه صنایع داخلی
*تاسیس هنر سرای موسیقی برای گردآوری و تنظیم موسیقی محلی و ترانه های سنتی ایرانی
*تاسیس آژانس خبری پارس در مرداد ماه 1313
*برگزاری جشن هزاره فردوسی در 1313 و ساخت مقبره او
*لغو کلیه عناوین و القاب و تعیین اجباری نام و نام خانوادگی در مرداد ماه 1314
*فرمان ساخت بنای جدید برای آرامگاه حافظ و سعدی در 1314
*پایه گذاری انجمن فرهنگستان ایران در یازدهم خردادماه 1314
*تصویب قانون کشف و حفظ اشیاء و آثار منقول و غیرمنقول باستانی
*تاسیس موزه ایران باستان و طرح تاسیس موزه در شهر های مختلف ایران
*قرار دادن جواهر سلطنتی به عنوان پشتوانه پول ملی و انتقال آنها به بانک ملی در سال 1317
*تاسیس رادیو تهران در پنجم اردیبهشت ماه1319
صدای پاشنه ی کفشم اعصابم را تحریک میکند. سرم را بالا میگیرم که چشم در چشم من میشوی و نگاهم به آن میشی ها گره میخورد.
میشی بودند دیگر...نبودند؟؟؟
نفسم حبس میشود و میبینم که سمت من می آیی. تنم به یکباره می لرزد و نگاهم را به سختی از چشم ها میگیرم و به زمین میدوزم. و آخرین لحظه میبینم که مات قاب چهره ی منی. و قدم هایت کند میشوند. و دستت آرام آرام به سمت کرواتت میرود.
زیر لب می غرم: "لعنت به کسی که تو را همراه با من دعوت کرده..."
سعی میکنم آرام باشم ...اما... مگر میشود؟؟
اخم ریزی میکنم و سعی میکنم تغییرات چهره ات را در ذهنم حلاجی کنم... از زمانی که آن خیابان های شلوغ را رج میزدیم و من بعد آن روز فهمیدم که آن میشی ها رنگ میگیرند و آن روز با آن لباس خاکستری ای که بر تن داشتی خاکستری هایت رقصان بودند. از زمانی که در همان خیابان ها شالم را جلو کشیدی و با عصبانیت تصنعی ات گفتی: " دیگه شالت رو اینطوری سرت نکن."
یا حتی یادت هست از کفش های پاشنه بلندم بدت می آمد و میگفتی" از تق تق کفشات بدم میاد" . من با بهت نگاهت میکردم و تو انگشتت را داخل چال چانه ام فرو میکردی و خود میگفتی: "خب خوشم نمیاد هم قد من باشی ...مرد باید یه کم بلند تر باشه.." و سر کج میکردی و نرم لبخند میزدی و میگفتی:" هوم ؟ "
یادت هست قهقهه زدم؟
حالا هم از همان کفش های تق تقی ای پوشیده ام که ازش متنفری...عصبانی نمیشوی؟
ضربان قلبم شدت میگیرد. دلم میخواهد نگاهم را میخ نی نی چشمانت کنم تا ببینم باز هم تیله هایت می درخشند بدون من؟؟...اما......وسوسه ی بدی ست. بی تابم !
چه می گویم؟؟؟ پس میزنم این افکار پوسیده را که خوره شده اند و به جانم افتاده اند.
باید آرام قدم بردارم. قدم هایم تندتر میشود...آخر دست خودم نیست. هول شده ام گمانم...!
ضربان قلبم شدت میگیرد و دستم را که ناخوداگاه به سمت کیفم میرود را میبینم که میلرزد!
میشود از کنار شانه هایم رد نشوی؟؟ میترسم پس بیفتم! اگر پس بیفتم باز هم مثل آن روز دستت را حلقه ی شانه هایم میکنی؟ و کنار گوشم نجوا میکنی که " هیش... نترس...من کنارتم از هیچی نترس."
صدای قدم هایت که واضح میشوند قلبم تمام خون ها را به سمت صورتم پمپاژ میکند و پاهایم نای رفتن ندارند دیگر...تنم گر میگیرد. کاش میشد برگردم .کاش راهت را کج کنی و از کنار من گذر نکنی. معده ام میسوزد و بالا آمدن چیزی را تا گلویم حس میکنم. بغضم را همراه با آن قورت میدهم. چشم میبندم ...امان از این کوبش بی رحم قلب! تمام شاخک های بویایی ام به کار می افتند و عطرت را میبلعم... آخ که عطرت از خودت باوفا تر است. هنوز هم با وجود من یکی ست.
از کنارم گذر کردی انگار زمان متوقف شد....نفسم چندثانیه ای بند آمد. و انگار بنای وجود من فروریخت !
چشم باز میکنم. اشک از گوشه ی چشمم سرمیخورد و راه باز میکند و از کنار تیغه ی بینی ام میگذرد ..بقیه ایش را کجا می رود نمیدانم..!
حسی وادارم میکند که بایستم و روی پاشنه میچرخم و تو را میبینم...با آن قامت همه چی تمامت ایستاده ای و چنگ زده ای به موهایت و میدانم که کلافه ای... آخر همیشه همینگونه بود...
میدانم که تقصیر من است...
کجا خوانده بودم؟ :
آمدی و همه ی فرضیه ها ریخت بهم!!
برچسب:
نویسنده: محمد محمدی